هفت روز یا هفت ماه   

آخرین باری که به صعود آسماری رفتم اسفند ماه سال گذشته بود .

29 بار بود که کوه دلخواهم رو صعود میکردم و با خودم قرار گذاشتم که هفته ی بهد یعنی

 قبل از عید نوروز حتما سی امین  صعودم رو انجام بدم . اما نمی دونستم که تا هفت ماه

 بعد دیگه به این کوه دعوت نمیشم .

انتظار هفت ماهه بالاخره پنج شنبه 21/ 07/ 90  به سر رسید . یک گروه شش نفره که

 با ماه شب چهارده میشدیم هفت نفر .

سی امین صعود آسماری رو با سیمرغ همراه شدم . غلامرضا رادمنش دوست روزهای

 سخت و صعودهای دلچسب و همچنین داریوش صیدالی (‌عقاب کوهستان ) و البته خدا

 یه هدیه ویژه هم به من داد . بعد از چهار سال دوباره با امین فایضی همنورد شدم .

لذت این صعود با همراهی آقای طاهری و مجید صالح نژاد کامل شد . جای آقای خاکسار

روزبه بهمنی ، آرش عزیزی و دیگر دوستان خالی بود .

طی پنج سال گذشته که این 30 صعود رو با تعدادی از  دوستان تجربه کردیم برای جاهای

 مختلف کوه اسامی خاصی در نظر گرفتیم که هر کدوم یاد آور خاطراتی برای ماست .

ذکر این اسامی خالی از لطف نیست :

--- وارگه خانواده رحیمی

     اولین جایی که بعد از معدن خاک کارخانه سیمان بهش میرسیم (‌وارگه = بارگاه )

--- اولین کلخنگ آسماری

     اولین درخت کلخنگ که از مسیر چال حمید به اون می رسیم .

--- چال حمید

     محل اولین شب مانی انفرادی من در آسماری .

--- طاقچه روزبه

    بالای چال حمید واقع شده و یادآور خاطره شب مانی با روزبه بهمنی هست .

--- وارگه نترم ( NATAROM )

    اولین وارگه بعد از دو ساعت صعود یه یال سنگی با شیب زیاد . خیلی از دوستان بعد از  استراحت دیگه حوصله ادامه ی صعود به سمت قله رو نداشتن .( نترم =نمی تونم )

--- برد افشین ( BARD )

    تخته سنگی که درست بالای کله قندی قله به افتخار افشین شاهین زاده نام گذاری شد . (برد = سنگ )

--- وارگه مهتاب

    محل شب مانی های متعدد بر روی قله که اکثرا شب های مهتاب رو با دوستان همنورد اونجا سپری کرده ایم .

--- تخت سیمرغ  

    تخته سنگ صاف و سفیدی که محل اولین شب مانی ما در مردادماه 86 بود و به افتخار غلامرضا رادمنش نام گذاری شد .

--- یال داریوش

    یالی که برای اولین بار به پیشنهاد داریوش صیدالی در زمستان 87 صعود شد .

--- پله ی شغال خوان

    پله سوم یا سومین سکوی استراحت از پنج پله ی یال داریوش که معمولا آواز دسته ی شغالها رو اونجا می شنویم .

---تپه اراکی ها

 مسیری زیر یال داریوش که از وسط دره به زیر دیواره قله می رسد و انتهای مسیر بصورت دست به سنگ صعود می شود . اولین و تنها صعود از این مسیر در زمستان 87

به همراه دوستان اراکی علی قادری و محمد رضا و همچنین دوست خوبم احسان حسن یاری ، شبانه انجام شد .

--- کول عباس

    دره ای که به افتخار دوست خوبم عباس کیانی نام گذاری شده ، مسیر صعود این دره در انتها به دیواره زیر قله میرسد و انتهای مسیر بصورت دست به سنگ صعود میشود .

کوه آسماری با همه ی خاطرات شیرین صعودهای انفرادی و گروهی ،دیگه یه جورایی خونه دوم من به حساب میاد . خیلی از دوستان همنورد وقتی برای اولین بار به آسماری میان و شرایط مسیر رو از نظر سنگلاخ بودن ، شیبهای تند و بی آبی  میبینن ،تعجب میکنن و میپرسن که آخه این آسماری چی داره که تو این همه بهش دل بستی ؟

اما خلوت و محیط آروم این کوه رو هیچ جای دیگه نداره . امیدوارم که یه روز شما هم همنوردمن در  صعود آسماری باشین .

تا دماوند...

 مشولی 25/07/90 

لینک
۱۳٩٠/٧/٢٥ - mashooly

   در آستانه   

 آب بر به قلعه رودخان /مهر 90 / عکس از غلامرضا رادمنش

در آستانه ایستاده ام

نظری در پیش

                با ترس از کرده ی خویش

نظری در پس

                با غم ترک هر آنم کس

نظری بر حال

                منم از خوشبختی سرشار

تا دماوند ...

مشولی 19/07/90

لینک
۱۳٩٠/٧/۱٩ - mashooly

   در سکوت   

دماوند. رویای همیشگی .رویای تنهایی . تنهایی و رویا پردازی .

جبهه ی جنوبی 06/08/89

    چو خیال تو در آید به دلم رقص کنان

                              چه خیالات دگر مست درآید به میان

دلم سفر می خواست . صعود می خواست . دوباره مشولی بی حوصله شده بود و یه جورایی از دستم کلافه شده بود .

دوست داشتم یه صعود انفرادی مهمانش کنم تا کمی آروم و قرار بگیره .

دفعه ی قبل که تنهایی رفته بودم دماوند  آقای خاکسار ازم پرسیده بود که ما آخرش نفهمیدیم که تو دنبال تنهایی بودی یا ازش فرار می کردی ؟

هنوز هم نتونستم جوابی برای سوالش پیدا کنم . راست میگه . حس غریبیه . اینکه دوست داری توی محیط دلخواهت تنها باشی و بعد توی اون تنهایی دلت برای همه دوستهات تنگ می شه و دوست داری همه رو کنار خودت داشته باشی . به هر حال تنهایی صعود کردن رو دوست دارم و یه جورایی دارم بهش عادت می کنم .

جبهه ی جنوبی 06/08/89

اینبار دماوند همه ی آنچه رو ازش می خواستم یکجا داشت . مه ،برف ، سرما ، خلوت و تنهایی ، رخ طلایی قله موقع طلوع خورشید و تازه شدن دیدار بانوی سفید پوش دماوند.

بارش برف پاییزی و خوندن تصنیف « رنج سپید » با شعر زیبای ساجده :

برف رنج است که می بارد سفید

                                      تا نا پیدا .

تا دماوند ...

مشولی ١۵/٠٨/٨٩

=================

با تشکر از آقای قاسمپور  سرپرست محترم گروه فراز دماوند که زحمت کشیدن و عکسها رو برام فرستادن .

 

لینک
۱۳۸٩/۸/۱٦ - mashooly

   یار سفر کرده   

 

 عکس از آقای رادمنش

عکس از آقای رادمنش

عکس از آقای رادمنش

عکس از آقای رادمنش

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد           به وداعی دل غم دیده ی ما شاد نکرد

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد        ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق              که بدین راه بشد یار و زما یاد نکرد

==========================

کجاست همنفسی تا بشرح عرضه دهم

که دل چه می کشد از روزگار هجرانش

.

بگیرم آن سر زلف و بدست خواجه دهم

که سوخت حافظ بیدل ز مکر دوستانش

===========================

تا  دماوند ...

لینک
۱۳۸٩/٧/۱۸ - mashooly

   صعود زرد کوه ، طلوع دوباره دوستیها   

سلام به همه دوستان

 

 

مشولی.13 شهریور 88 .زرد کوه

خیلی وقته که چیزی ننوشتم ، اونقدر که دیگه کلا از حال و هوای نوشتن و به روز کردن وبلاگم بیرون اومدم .

هراز گاهی به بهانه ای چند خطی نوشتن رو هم نمیشه اسمش رو وب نویسی گذاشت .

از شما دوستانی که همیشه با گذاشتن کامنت های محبت آمیز من رو تشویق به نوشتن می کنید سپاسگزارم .

چند وقتی میشه که همه ی ذهنیت من به ( داشتن ) و(  حفظ  کردن ) معطوف شده .

اگر بخوام روشن تر بگم باید بگم که ( ترس از دست دادن ) خیلی ذهن منو به خودش مشغول کرده .

بعد از اتفاقی که برای ساجده افتاد ، یه جورایی نسبت به همه ی روابطم حریص شدم و فکر میکنم که هر لحظه ی دوستی ها رو باید غنیمت شمرد .

صعود زرد کوه که شهریور ماه امسال برگزار شد یکی از اون فرصتهای استثنایی بود که دست داد .

بعد از چهار ماه دوباره با دوستان همیشگی بودم . صعود زرد کوه برای من اونقدر با برکت بود که تمام روزها و ماههای بعد از خودش رو هم تحت تاثیر قرار داد .

دوست دارم که مثل آذر ماه سال گذشته به دیدار گنو برم به یاد راهنمای آروم ، مهربان و صبورش .

قله نصیری گنو برای من اولین و آخرین قله بوده . اولین قله ای که تونستم به اون صعود کنم و آخرین قله ای که با ساجده صعود کردیم . اما این بار اگه خدا بخواد دوست دارم سر پهن رو صعود کنم به یاد بانوی همیشه ی  سر پهنگی ها ، ساجده کشمیری . پس منتظرم باش دوست من . قرار ما اینبار قله ی سرپهن گنو .

تا دماوند ...

عکاس و کوهنورد خوش ذوق ، آقای رادمنش زحمت گرفتن عکس رو کشیده

لینک
۱۳۸۸/۸/۱۸ - mashooly

   من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق .   

ساحل بندر عباس _ زمستان 86

خیلی وقت بود  که فقط با خیال روزهای پر زرق و برق گذشته و مرور خاطرات صعودهای قبلی دل خودم رو خوش می کردم .

: صبر داشته باش مشول . تموم میشه . می گذره . دوباره میاد اون روزهایی که از شوق صعود دل درد می گرفتی . دوباره میاد اون روزهایی که جات وسط دایره دوستات باشه . با همون سر و صدا ها و نه خاموش اون کنار گروه .

: نه . نه . نه .

در واقع من می دونستم که دارم بیخودی خودم رو گول میزنم .این چند تا برنامه آخر رو هم بدون هیچ شور و هیجانی رفتم . در واقع خودم رو قانع می کردم که توی برنامه ها شرکت کنم .

دیگه زمان اون رسیده که بدون رو دربایستی با خودم روبرو بشم . آره حمید بشین پای صحبتهاش و ببین واقعا چی می خواد .

:خب ، بفرما . بگو مشول . چته ؟ چی میخوای ؟

: تموم اون چیزایی رو که داشتم و ازم گرفتی . اول از همه بچگیم رو میخوام .سادگیم رو می خوام .  یادت رفته تموم دل خوشیمون این بود که وقتی با کسی حرف میزدیم فقط به حرفهاش توجه می کردیم ، و خیلی ساده باورش می کردیم .  کی تو می رفتی ببینی پشت حرفهاش چیه ؟ کی از این اداها داشتی که (( ببینم منظورش چیه ؟ )) .

: ولی مگه یادت رفته چنان با سر زمین میخوردیم که تا چند وقت گیج بودیم ؟ واقعا یادت نیست که از این ناراحت بودی که نمیدونستی دور و برت چه خبره ؟ یادت رفته که این اواخر میترسدی بچگی کنی ؟

: نه یادم نرفته . اتفاقا برای همین هم حالا می خوام تنها باشم . ولی همش این نیست . واقعیت اینه که تو ترسو شدی . دیگه مثل قبل نیستی . برای یه برنامه یه روزه یه هفته برنامه میریزی و اما و اگر میکنی

راستش دیگه داره حالم بهم می خوره از این وضعیتت .تو واقعا همون آدمی هستی که ربع ساعته تصمیم می گرفتی با بچه ها بری سبلان و پا میشدی کوله میبستی ؟ تو واقعا همونی هستی که یه دفعه توی اداره می زد به سرت که بری بلیط بندر عباس بگیری و بری گنو ؟

راستش اگه دست خودم بود یه روزم حاضر نبودم پیشت بمونم .

: حالا ؟!

: حالا هیچی . خودت گفتی بگو ، منم گفتم . پاشو یه تکونی به خودت بده .

راست میگفت ، باید یه برنامه می رفتم ، باید هر جور شده بود این وضعیت رو سر و سامون می دادم .

طی دو هفته گذشته دوبار صعود شبانه و انفرادی به آسماری رو تجربه کردم .خوب بود ولی کافی نبود

می دونستم با این چیزها نمیشه گولش زد . راضی نشده بود اما  نمی خواست به روم بیاره .

تا اینکه یه جرقه کوچیک توی ذهنم  تبدیل به یه معجزه شد برای من . اگه از اهواز اتوبوسی باشه که بخواد به یکی از شهر های مازندران بره اونوقت باید از جاده هراز رد بشه . این یعنی اینکه من میتونم خیلی راحت سر دو راهی پلور از ماشین پیاده بشم و برای برگشت هم باهاش همون جا قرار بزارم . دیگه لازم نبود که توی تهران از  ترمینال جنوب به ترمینال شرق برم و از اونجا برم دو راهی پلور . اینطوری هم در زمان برنامه صرفه جویی میشد و هم کلی از نظر هزینه به نفعم بود .

یک راست رفتم ترمینال و در کمال خوش شانسی دیدم که حدسم درست بوده . یه ماشین برای گرگان بود که ساعت دوازده ظهر حرکت می کرد .

چهارشنبه 14/05/88  ساعت 12 ظهر حرکت – پنج شنبه صبح ساعت 30/5 دو راهی پلور .

حالا دقیقا روبروم ایستاده با اون هیبت همیشگی که داره ، بالاتر از بارگاه سوم رو نمیشه دید چون توی ابرها پنهون شده . اما میدونم که ساجده اونجاست . توی همون ابرها . از همین جا بهش سلام می کنم و میدونم که از دیر اومدنم ناراحته .

سلام ساجد . سلام دوست من . بالاخره اومدم ساجد ، بالاخره اومدم .

میون اون همه جمعیتی که توی بارگاه سوم بودن گیر آوردن یه گوشه خلوت کار راحتی نبود  . پایین ترین ردیف چادرهای پایین بارگاه رو انتخاب کردم و اون آخر صف یکی دومتری جا کافی بود تا چادر انفرادیم رو بر پا کنم . مثل همیشه ارتفاع زدگی یار همیشگی صعودهای بالای 3500 متر بود .

خیلی با احتیاط یک سوم از کمپوت گیلاس رو به عنوان ناهار خوردم و رفتم توی چادر دراز کشیدم . امیدوار بودم که تا فردا حالم بهتر بشه و بتونم صعود کنم .

: خب مشول ! اینم دماوند . اینم تنهایی . اینم چادر انفرادی که اینقدر به اندازه تنهاییت هست که حتی نتونی توش بشینی . حالا چی ؟ حالا دیگه بهونه چی رو میخوای بگیری ؟

:دیگه هیچی . ازت ممنونم . همینو میخواستم . همین تنهایی توی راه  رو . همین تنهایی توی چادر رو .

دیگه چیزی نمیخوام حتی اگه صعود هم نکنی مهم نیست . من راضیم .

: حتی اگه صعود نکنیم ؟ نه ! من دوست ندارم بدون صعود برگردم . قرارم با ساجده سر قله بوده و دوست دارم حتما برم .

: بسه حمید دروغ نگو . نه خودت رو گول بزن نه منو . خودت هم خوب میدونی که تا اینجاش به خاطر من بوده و ساجده . از این به بعدش  بخاطر بقیه هست . یادت باشه که خودت به این نتیجه رسیده بودی که اثبات بیهوده ترین کاریه که تو دنیا میشه انجام بدی . پس پی اثبات خودت نباش . بذار برای خودمون برنامه بریم و کیفش رو بکنیم .

از چادر بیرون اومدم . یک ساعتی به غروب مونده بود . هوای قله صاف شده بود . صاف صاف . تمییز تمییز . از همون جا با ساجده خداحافظی کردم و دوباره خزیدم توی چادر . دوباره من بودم و مشولی و یه شب به یاد موندنی تو دامن دماوند .هیچ چیز نمیتونه از این لذت بخش تر باشه .

صبح زود وسایلم رو جمع و جور کردم که بیام پایین . قله دوباره رفته بود بین ابرها . آماده بودم که برگردم . راه افتادم ، برگشتم سمت قله و به خودم گفتم تا دماوند مشولی . تا دماوند...

 

لینک
۱۳۸۸/٥/۱٩ - mashooly

   سلام ساجد   

هماگ _ زمستان 86

سلام ساجد

سلام دوست خوب من . سلام دوست مهربون من .خوبی ؟

و یاد صدای تو با آن لحن همیشگی : تو خوبی ؟ من خوبم . چه خبر ؟

خیلی وقته که دلم می خواد برات بنویسم اما در مقابل شاعر خوش ذوقی مثل تو چقدر خالیه دست ما برای نوشتن

چه زود رفتی دوست من .

چه زود رفتی دختر نارنجی پوش کوههای دور و نزدیک . رفتی و سپیدی قله رو به جای نارنجی پرتقالی برگزیدی .  

شاید نمی دونستی که بعد از این  رنگ نارنجی تو میشه رنگ آتش داغی که به دل دوستات میشینه .

باورم نمیشه ساجد ، باورم نمیشه که نیستی ، که رفتی ،که فرصت با هم بودن و صعود تموم شده .

هر چند اومدم و خاکسپاری تو دوست نازنینم رو دیدم ، اما نمیتونم باور کنم که نیستی .

چه زود رفتی دوست من چه زود . چه زود (( روی خط زرد تماشا )) نشستی و رفتی .

خوشبحالت ساجد .خوشبحالت عروس سپید پوش  یال داغ دماوند .

حالا دیگه یال داغ دماوند برای ما معنی خاصی داره . آره ساجد ، داغ از دست دادن تو .

چه خوب معنی کردی که تا دماوند یعنی چی دوست من .

حالا یه محل همیشگی برای دیدار مون هست .چه جایی بهتر از قله دماوند.

می دونم که هر وقت بیام اونجا غریبه نیستم . دوست خوبی مثل تو اونجا انتظارم رو میکشه.

چه میزبانی بهتر از تو . پس.......تا دماوند دوست من . تا دماوند...

مشولی 16/03/88

دل نوشته ای از بانو

مرگ

سپیدآبی و روشن

بر بلندای انگاره های خدا

آنجا که کسی نیست جز تو و جز او و جز آسمان آبی و ابر سپید

دوستانمان را از دست داده ایم آری ! سیل های  روان چشم هامان را هیچ تسلائی سد نمیسازد . دست هیچ مهربانی و دلجویی ای نمیتواند لمس کند بر قلبهامان چه میگذرد . رفته اند . سبک و رها .  و سنگینی اندوه ندیدن و نداشتنشان را بردلهامان جا گذاشته اند .

و ساجده !

آرامترین رهایی محض ! رها ترین آرامش محض ! با تمام سکوت و وقار و سادگی اش . با دلنوشته های سخت و نگاههای آرامش ! با شوخی تلخ قیمت تخم مرغ , با کتاب کوچک و ترانه های بزرگ . و الوند همدان . و ساجده با نارنجی بودنش و سکوتی که میگفت اهل ما نیست . مثل ما نیست . و ما ندانستیم کسی که اهل ما نباشد و مثل ما نباشد بی شک ماندنی نیست . و ندیدیم که پیدا بود که نمیماند . و تمام آن علامت سوال بزرگ را با خود میبرد تا نزدیکی های سپید آبی خداوند . تا دماوند .........

دماوند .

دماوند .

دماوند .........

جنون بی حد و حصر رفتن تا حتی مرز بازنگشتن .

و ساجده .

و ما

و حمید .

و بی اویی .

نمیدانی چقدر دلم گرفته . نمیدانی چقدر این کوچکی محض آزارم میدهد . نمیدانی چقدر این بزرگی بی نهایت  , کوچکی حقیر مرا تحقیر میکند . چقدر دلم تنگ شده . برای خاکسار , برای حمید , برای پرهام , مهری و تمام آنها که کوه وصل دوستی مان گشته بود تا ابر پر باران دلم را با آنها قسمت کنم . تا بدانند که چقدر مهلت کنار هم بودنمان کم است . نمیدانم این اشکها برای ساجده است یا حمید . نمیدانم برای خودم است یا خاکسار . نمیدانم برای صعود است یا سقوط .......

اما چقدر دلم کوه میخواهد . چقدر دلم ساجده میخواهد . چقدر دلم باران میخواهد . چقدر دلم آتش و ساز و حمید و صعود میخواهد . چقدر دلم دوست میخواهد .

تا دماوند...

لینک
۱۳۸۸/۳/٢۱ - mashooly

   پا به راه کوچ عشایر بختیاری   

مطالبی  که میخوانید گزارش برنامه پیمایش مسیر کوچ ایل بختیاری از دشت شیمبار خوزستان به منطقه کوهرنگ در استان چهار محال و بختیاری است .

اعضای گروه :

غلامعلی خاکسار – محمود خضری – داریوش صیدالی – غلامرضا رادمنش و حمیدرضا وطن خواه .

سرپرست برنامه :

غلامرضا رادمنش

توجه : این گزارش با تمرکز بر معرفی راه کوچ و همچنین زمان بندی پیمایش مسیر نوشته شده است .

قطعا این گزارش به هیچ وجه نمی تواند نمایانگر بزرگی مردمان سخت کوش و با سخاوت این سرزمین باشد  .

روز اول :

عبور از مراتع سرسبز و دشت های پراز گل خوزستان ( دشت شیمبار و دشت چلو ) و ورود به تنگ تورک ، دره ای عمیق به عمق تاریخ ایل بختیاری و راهی سخت دشوار به سرسختی عشایر بختیاری . دره ای پوشیده از سنگهای تیز که همواره از سمت جنوب به شمال در حال ارتفاع گرفتن است .

 

دشت شیمبار - ابتدای برنامه

بعد از عبور از دشت شیمبار و حرکت به سمت دشت چلو و گذر از سر تنگ چلو به روستای زاووت  می رسیم . از کنار روستای زاووت گذر میکنیم اینک برای انتخاب راه دو گزینه پیش رو داریم :

آرامگاه های باستانی - قبل از تنگ تورک

اول مسیر جاده که به سمت کوه تاراز ، کوههای منطقه را دور می زند و دوم مسیر تنگ تورک که بصورت مستقیم ما را به سمت کوه تاراز هدایت می کند . راه دوم همان راه قدیمی کوچ است . بالطبع راه دوم انتخاب می شود .

ابتدای تنگ تورک

    باران بهاری از ساعات اولیه شروع برنامه همچون شب گذشته ، همچنان می بارد و زیبایی مسیر را دو چندان می کند .

گذر از تنگ تورک یک روز کامل از برنامه را به خود اختصاص می دهد . عبور از این تنگه بخوبی نمایانگر مشکلات و سختی هایی است که مردمان ساده و سخت کوش سرزمین بختیاری طی سالیان دراز با آن درگیر بوده اند .

گذر گاه تنگ تورک تنها دارای یک چشمه آب در میانه راه می باشد .

چشمه آب _ تنگ تورک

ساعت شش بعد از ظهر زیر یک شکاف (‌ اشکفت )‌محل مناسبی برای شب مانی پیدا می کنیم . ذخیره آب همراهمان کم است و تشنگی همراه اولین شب مانی مسیر ماست . 

 آماده سازی محل شب مانی - تنگ تورک

روز دوم :

خروج از تنگ تورک ، گذر از کوه تاراز و منطقه بازفت .

هنگام خروج از تنگ تورک اولین منظره ای که به چشم می خورد قامت کشیده و سترک کوه تاراز است که با دیواره هایی بلند سر به آسمان می ساید .

خروج از تنگ تورک

کوه تاراز با ارتفاعی بالای 3000 متر و با خط الراسی در جهت شرق به غرب که هر چه به سمت غرب  می رود از ارتفاع آن کاسته می شود .

رخ جنوبی کوه تاراز سراسر از دیواره های صخره ای تشکیل شده است ، به همین دلیل تصمیم می گیریم که همراه جاده از قسمت کم ارتفاع این کوه سترگ عبور کرده و وارد منطقه بازفت بالا شویم .

مسیر جاده پای کوه تاراز

 گردنه ای که با عبور ازآن چشم انداز دشت و رودخانه بازفت را یکجا پیش روی خود می بینیم .

همراه جاده به سمت پایین دست در شیبی ملایم ره می سپاریم تا اینکه به سمت رودخانه بازفت از مسیر جاده خارج می شویم در کل برنامه پیمایش مسیر کوچ ایل بختیاری 2 بار از راه جاده عبور می کنیم :

اول مسیر دشت شیمبار به دشت چلو به مدت 5/2 ساعت و دوم مسیر پای کوه تاراز تا پای رودخانه بازفت به مدت 3 ساعت .

با گذر از کوه تاراز و ورود به منطقه بازفت عملا استان خوزستان را پشت سر گذاشته و وارد استان چهار محال و بختیاری می شویم .

گذر از رودخانه بازفت

از بالای گردنه ی کوه تاراز که به سمت زرد کوه  نظر می اندازیم در بالادست منطقه بازفت کوه کمچه خدا را می بینیم . با گذر از رودخانه بازفت مسیر خود را بسمت کوه کمچه خدا ادامه می دهیم .

کوه کمچه خدا در میانه تصویر بصورت دیواره ای نمایان است

برای رسیدن به پای زرد کوه باید از زیر دماغه کوه کمچه خدا این کوه را دور زده و به دامنه های شمالی این کوه برسیم .

شکافی در کوه که بشکل یک ملاقه وارونه دیده می شود _ دلیل نامگذاری کوه کمچه خدا

درست در محل دور زدن از زیر دیواره پیشانی کوه به محلی به نام گاومیش ورسته ( گاومیش افتاده ) می رسیم . جایی که برای عبور بسیار خطرناک به نظر می رسد . تاریکی هوا و ریزش باران نیز بر مشکلات این قسمت از راه اضافه شده اند .

بعد از گذشتن از گاومیش ورسته در کنار گله ی یکی از عشایر به نام آقای قاسمی ( زلکی ) محل شب مانی را انتخاب کرده تا صبح به آواز قطرات باران گوش می دهیم .

روز سوم :

عبور از کوه کمچه خدا و دره خم کشته و رسیدن پای زرد کوه .

روز سوم برنامه با تجربه یک صبح با طراوت آغاز شد .

همه جا تا سر حد امکان خیس و باران خورده و با طراوت است . یک صبح دل انگیز بهاری .

اینک در سرزمین چشمه ها ، آبشارها ، جویبارها و رودهای روان هستیم . هر طرف که نگاه بیاندازیم جویباری یا آبشاری به سمت پائین دره ها روان است . دل کندن از این منطقه زیبا و ادامه مسیر کاری بسیار دشوار است .

دامنه های شمالی کوه کمچه خدا

به هر صورت از پای کوه کمچه خدا مسیر خود را به سمت پائین دست دره ادامه می دهیم تا به منطقه خم کشته ( خن کشته یا خان کشته ) برسیم . با گذر از رودخانه ی باریکی که در کف دره ادامه مسیر می دهد راه خود را از میان دره روبرو به سمت تنگ کرسستو ( کلوس استون ) که دهانه ورودی زرد کوه به شمار می رود ادامه می دهیم .

مجموع زمان پیمایش مسیر در روز سوم چهار ساعت است . اینک با مشورت عشایر تصمیم به برقراری کمپ در دهانه تنگ کرسستو می کنیم و به انتظار هوای آفتابی می نشینیم .

یک استراحت نیم روزه بعد از 3 روز پیمایش مسیر در هوای بارانی خستگی را بطور کامل از بدنمان بدر خواهد کرد .

بعد از ظهر روز سوم وضع آب و هوا ی منطقه تغییر می کند و آسمان به تدریج خالی از ابر می گردد .

کم کم سر و کله ی گله ها و بنه ها پیدا می شود . تا شام گاه چهار گله خود را به پای تنگه می رسانند که فردا صبح زود راهی دامنه های زرد کوه شوند .

آقای قاسمی ( زلکی ) که شب قبل را میهمان او بودیم ، بعد از غروب آفتاب به بارگاه میرسد .

قرار بر این شد که صبح فردا کوله ها را بر روی یکی از قاطرهای ایشان ببندیم و خود سبکبار راهی صعود زرد کوه شویم .

 

روز چهارم :

عبور از خط الراس و دره های  با عظمت زرد کوه .

اینک روز پایانی برنامه فرا رسیده است . ساعت 30/5 صبح بیدار باش و 6 صبح آماده حرکتیم . صبحانه را میهمان آقای قاسمی ( زلکی ) هستیم . یک ساعت وقت صرف خوردن شیر برنج خوشمزه آقای قاسمی و بستن کوله ها بر روی قاطر می شود .بالاخره ساعت 7 صبح حرکت را شروع میکنیم .

صبح روز چهارم - خوردن شیر برنج خوشمزه

تنگ کرسستو ، دره ای کاملا سنگلاخ با تنگه ای باریک است با مسیری که  برای عبور دائما از میان رودخانه گذر میکند .

تنگ کرسستو - عبور از میان آب و سنگ و برف

بعد از حدود نیم ساعت به ابتدای مسیر برفی می رسیم و چیزی نمی گذرد که زرد کوه استوار را پیش روی خود می بینیم .

ابتدای مسیر برفی

اکنون مسیر نسبت به ابتدای تنگه بازتر می شود و بر روی برفها به پیش می رود. رفته رفته ارتفاع می گیریم . 5/3 ساعت بعد از شروع حرکت بالای کفت هستیم (‌کفت = کتف ، کفت پالون بندون ) ارتفاع 3200 متر .

مسیری که به سمت بالای زرد کوه ادامه می یابد

همه گله ها مشغول استراحت هستند و عشایر مشغول وارسی بارها و محکم کردن طنابها ( نام پالون بندون را به همین مناسبت برای این نقطه انتخاب کرده اند ) .

مسیری که به سمت بالای زرد کوه ادامه می یابد

از اینجا به خوبی تمامی خط الراس زرد کوه قابل مشاهده است همچنین دره هایی که بین خطوط موازی کوهها قرار دارند .

سر کفت پالون بندون

بعد از یک استراحت ربع ساعته به سمت دره سرازیر می شویم ( دره زردکوه ) . مسیر دارای شیب بسیار زیادی است و همه جا پوشیده از برف است ، حیوانها را به زور طناب پایین می کشند .حدود چهار ساعت در میان دره پیش می رویم .راهی که کاملا بر روی برفهای یخ زده و برفچالها پیش می رود .

یک رودخانه خروشان از زیر برفچالها در حال عبور است و گاه گاه سر از زیر برف بیرون می آورد .

ساعت 2 بعد از ظهر به ابتدای تنگه چنه ( تنگه ای  سراسر پوشیده از سنگهای شکسته و خرد شده و بدون هرگونه آب و علف، که به همین جهت نام چنه به معنی بی فایده  بر آن گذاشته شده ) می رسیم .

با ناباوری به بالای کوه روبرو نگاه می کنیم جایی که گله ها برای استراحت میانه راه مانده بودند . باور اینکه با این پاهای خسته دوباره باید از کف دره تا ارتفاع 2900 متری صعود کنیم بسیار سخت بود . کوله های ما سوار بر قاطر جلوتر رفته بودند و از نهار خبری نبود ، پس به راه خود ادامه دادیم .

بعد از گذر از دره زرد کوه و تنگه چنه به گردنه گله بادی می رسیم . جایی که به خاطر وزش همیشگی باد این نام را به خود گرفته است ( کفت گله بادی ).

ساعت 5 بعد از ظهر بالای کفت گله بادی هستیم از اینجا به بعد راه ما از آقای قاسمی ( زلکی ) جدا می شود ، کوله ها را از ایشان تحویل می گیریم و به همراه خانواده احمدی ( احمد سمالی از ایل بابادی ) راه دره پاتاش را در پیش می گیریم .

از ساعت 2 بعد از ظهر که کف دره زرد کوه را به سمت بالای کفت گله بادی ترک کرده ایم دیگر آب   نخورده ایم و تشنگی امانمان را بریده است .

ساعت 30/6 بعد از ظهر به محل برقراری بنه آقای احمدی در پایین دست دره پاتاش می رسیم . اینجا دره ای سرسبز با چشمه های فراوان است .

ما که اندکی دیر تر به وارگه ( بارگاه ) می رسیم با سفره گشوده خانواده احمدی روبرو می شویم . سفره ای در کمال سادگی و البته با سخاوتمندی تمام . ( نان تیری ، پیاز ، ماست و خرما ) خوشمزه ترین و دلچسب ترین غذایی که تا کنون خورده بودیم . بعد از صرف غذا در مورد ادامه مسیر تا روستای سر آقا سید می پرسیم .کوه روبرو را نشانمان می دهند و می گویند که رودخانه پای کوه را که گذر کردید از کوه بالا بروید از آن طرف که سرازیر شوید روستای سرآقا سید دیده می شود از کوه پایین می روید و از رودخانه آنسوی کوه گذر می کنید تا به جاده خاکی روستا برسید .

ساعت 7 بعد از ظهر است و حتی فکر کردن به این موضوع که این راه را باید رفت بسیار سخت است .

به هر حال از ایشان خداحافظی کرده و به راه خود ادامه می دهیم . محمدرضا ، پسر هفت ساله خانواده احمدی که از صبح پا به پای ما راه آمده و هرگز قبول نکرد که هیچ جای مسیر را بر روی قاطر طی کند ، برای خداحافظی با ما تا کنار رودخانه می آید .

محمد رضا

رودخانه خروشان را با روشی که آقای رادمنش از فصل نامه کوه یاد گرفته بود ( با تشکیل حلقه انسانی و کمک  به یکدیگر برای حفظ تعادل ) عبور می کنیم و راهی صعود آخرین کوه مسیر چهار روزه خود می شویم

ساعت 30/8 به بالای کوه می رسیم و از دیدن چراغهای روستا سر از پا نمی شناسیم . صعود به بالای این کوه بسیار آسان تر از فرود از سمت دیگر بود . مسیر فرود کاملا پوشیده از سنگ ریزه ها بود تاریکی و شیب زیاد نیز کار را سخت تر میکرد .

ساعت 10 شب کنار رودخانه بودیم ، با گذر از رودخانه و حدود 100 متر صعود به جاده خاکی روستا رسیدیم . جاده ای خاکی  به طول 40 کیلومتر که روستای سر آقا سید را به چلگرد وصل میکند . به گفته اهالی روستا تنها 3 روز بود که جاده به سمت چلگرد باز شده بود . ساعت 11 شب به روستا رسیدیم .

روستای سر آقا سید با 1600 نفر سکنه دائم و 4500 نفر سکنه تابستانی شش ماه از سال ( آبان ماه تا اردیبهشت ماه ) را بدون ارتباط با دنیای بیرون سپری کرده بود تا در اولین روزهای بازگشایی راهش میزبان ما باشد .

روستای سر آقا سید

اینجا نقطه خاتمه زیبا ترین و شیرین ترین  سفر زندگیمان بود سفری که درسهای زیادی را برای تک تک نفرات شرکت کننده در برنامه به همراه داشت . به امید روزی که بتوانیم همانند مردمان سخت کوش آن دیار ، ساده و بی آلایش و در عین حال با سخاوت زندگی کنیم .

مشولی 20/02/88

تا دماوند...

 

لینک
۱۳۸۸/٢/٢۱ - mashooly

   به کوچ   

کوه زردنه بگوین بگوین آخی کوگس بخونه     سر چارده نوم خدا آخی دی مال کنونه 

 

دشت شیمبار _ اردیبهشت 86

چه گوارا این آب

مهر مادری

پا به راه مسیر کوچ  بختیاری

دیدار از سرزمین مردمان سخت کوش

کوچ به سرزمین چمنزارهای سر سبز  

==================

 

پیمایش مسیر کوچ ایل بختیاری از دشت شیمبار به چلگرد  09/02/1388

گذر از دو کوه با عظمت سرزمین بختیاری تاراز و زرد کوه

 ==================

تا دماوند...

 

لینک
۱۳۸۸/٢/٩ - mashooly

   چشم ما روشن   

با سلام به همه دوستان

خیلی وقته که چیزی ننوشتم . یه جورایی دست و دلم به نوشتن نمی رفت .

بعد از چند ماه دوری بالاخره یار همیشه موافق هوای وطن به سرش زد و برگشت .

اگر چه با پای شکسته و پلاتین دوزی شده .

شوق نوشتن به شکرانه دیدار دوست عزیزم روزبه بهمنی باعث نوشتن این چند خطه .

به همراه یار همیشه موافق یک شب خاطره انگیز رو با دوستان همیشگی سپری کردیم  . یک شب به یاد موندنی بالای آسماری .

مشولی ،یار همیشه موافق ،سیمرغ ،عقاب کوهستان

برای این دوست عزیز آرزوی سلامتی و موفقیت دارم .

تا دماوند ...

لینک
۱۳۸۸/٢/٢ - mashooly