من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق .

ساحل بندر عباس _ زمستان 86

خیلی وقت بود  که فقط با خیال روزهای پر زرق و برق گذشته و مرور خاطرات صعودهای قبلی دل خودم رو خوش می کردم .

: صبر داشته باش مشول . تموم میشه . می گذره . دوباره میاد اون روزهایی که از شوق صعود دل درد می گرفتی . دوباره میاد اون روزهایی که جات وسط دایره دوستات باشه . با همون سر و صدا ها و نه خاموش اون کنار گروه .

: نه . نه . نه .

در واقع من می دونستم که دارم بیخودی خودم رو گول میزنم .این چند تا برنامه آخر رو هم بدون هیچ شور و هیجانی رفتم . در واقع خودم رو قانع می کردم که توی برنامه ها شرکت کنم .

دیگه زمان اون رسیده که بدون رو دربایستی با خودم روبرو بشم . آره حمید بشین پای صحبتهاش و ببین واقعا چی می خواد .

:خب ، بفرما . بگو مشول . چته ؟ چی میخوای ؟

: تموم اون چیزایی رو که داشتم و ازم گرفتی . اول از همه بچگیم رو میخوام .سادگیم رو می خوام .  یادت رفته تموم دل خوشیمون این بود که وقتی با کسی حرف میزدیم فقط به حرفهاش توجه می کردیم ، و خیلی ساده باورش می کردیم .  کی تو می رفتی ببینی پشت حرفهاش چیه ؟ کی از این اداها داشتی که (( ببینم منظورش چیه ؟ )) .

: ولی مگه یادت رفته چنان با سر زمین میخوردیم که تا چند وقت گیج بودیم ؟ واقعا یادت نیست که از این ناراحت بودی که نمیدونستی دور و برت چه خبره ؟ یادت رفته که این اواخر میترسدی بچگی کنی ؟

: نه یادم نرفته . اتفاقا برای همین هم حالا می خوام تنها باشم . ولی همش این نیست . واقعیت اینه که تو ترسو شدی . دیگه مثل قبل نیستی . برای یه برنامه یه روزه یه هفته برنامه میریزی و اما و اگر میکنی

راستش دیگه داره حالم بهم می خوره از این وضعیتت .تو واقعا همون آدمی هستی که ربع ساعته تصمیم می گرفتی با بچه ها بری سبلان و پا میشدی کوله میبستی ؟ تو واقعا همونی هستی که یه دفعه توی اداره می زد به سرت که بری بلیط بندر عباس بگیری و بری گنو ؟

راستش اگه دست خودم بود یه روزم حاضر نبودم پیشت بمونم.

: حالا ؟!

: حالا هیچی . خودت گفتی بگو ، منم گفتم . پاشو یه تکونی به خودت بده .

راست میگفت ، باید یه برنامه می رفتم ، باید هر جور شده بود این وضعیت رو سر و سامون می دادم .

طی دو هفته گذشته دوبار صعود شبانه و انفرادی به آسماری رو تجربه کردم .خوب بود ولی کافی نبود

می دونستم با این چیزها نمیشه گولش زد . راضی نشده بود اما  نمی خواست به روم بیاره .

تا اینکه یه جرقه کوچیک توی ذهنم  تبدیل به یه معجزه شد برای من . اگه از اهواز اتوبوسی باشه که بخواد به یکی از شهر های مازندران بره اونوقت باید از جاده هراز رد بشه . این یعنی اینکه من میتونم خیلی راحت سر دو راهی پلور از ماشین پیاده بشم و برای برگشت هم باهاش همون جا قرار بزارم . دیگه لازم نبود که توی تهران از  ترمینال جنوب به ترمینال شرق برم و از اونجا برم دو راهی پلور . اینطوری هم در زمان برنامه صرفه جویی میشد و هم کلی از نظر هزینه به نفعم بود .

یک راست رفتم ترمینال و در کمال خوش شانسی دیدم که حدسم درست بوده . یه ماشین برای گرگان بود که ساعت دوازده ظهر حرکت می کرد .

چهارشنبه 14/05/88  ساعت 12 ظهر حرکت – پنج شنبه صبح ساعت 30/5 دو راهی پلور .

حالا دقیقا روبروم ایستاده با اون هیبت همیشگی که داره ، بالاتر از بارگاه سوم رو نمیشه دید چون توی ابرها پنهون شده . اما میدونم که ساجده اونجاست . توی همون ابرها . از همین جا بهش سلام می کنم و میدونم که از دیر اومدنم ناراحته .

سلام ساجد . سلام دوست من . بالاخره اومدم ساجد ، بالاخره اومدم .

میون اون همه جمعیتی که توی بارگاه سوم بودن گیر آوردن یه گوشه خلوت کار راحتی نبود  . پایین ترین ردیف چادرهای پایین بارگاه رو انتخاب کردم و اون آخر صف یکی دومتری جا کافی بود تا چادر انفرادیم رو بر پا کنم . مثل همیشه ارتفاع زدگی یار همیشگی صعودهای بالای 3500 متر بود .

خیلی با احتیاط یک سوم از کمپوت گیلاس رو به عنوان ناهار خوردم و رفتم توی چادر دراز کشیدم . امیدوار بودم که تا فردا حالم بهتر بشه و بتونم صعود کنم .

: خب مشول ! اینم دماوند . اینم تنهایی . اینم چادر انفرادی که اینقدر به اندازه تنهاییت هست که حتی نتونی توش بشینی . حالا چی ؟ حالا دیگه بهونه چی رو میخوای بگیری ؟

:دیگه هیچی . ازت ممنونم . همینو میخواستم . همین تنهایی توی راه  رو . همین تنهایی توی چادر رو .

دیگه چیزی نمیخوام حتی اگه صعود هم نکنی مهم نیست . من راضیم .

: حتی اگه صعود نکنیم ؟ نه ! من دوست ندارم بدون صعود برگردم . قرارم با ساجده سر قله بوده و دوست دارم حتما برم .

: بسه حمید دروغ نگو . نه خودت رو گول بزن نه منو . خودت هم خوب میدونی که تا اینجاش به خاطر من بوده و ساجده . از این به بعدش  بخاطر بقیه هست . یادت باشه که خودت به این نتیجه رسیده بودی که اثبات بیهوده ترین کاریه که تو دنیا میشه انجام بدی . پس پی اثبات خودت نباش . بذار برای خودمون برنامه بریم و کیفش رو بکنیم .

از چادر بیرون اومدم . یک ساعتی به غروب مونده بود . هوای قله صاف شده بود . صاف صاف . تمییز تمییز . از همون جا با ساجده خداحافظی کردم و دوباره خزیدم توی چادر . دوباره من بودم و مشولی و یه شب به یاد موندنی تو دامن دماوند .هیچ چیز نمیتونه از این لذت بخش تر باشه .

صبح زود وسایلم رو جمع و جور کردم که بیام پایین . قله دوباره رفته بود بین ابرها . آماده بودم که برگردم . راه افتادم ، برگشتم سمت قله و به خودم گفتم تا دماوند مشولی . تا دماوند...

 

/ 31 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امین

سلام مشولی جان وبلاگتون خیلی جذابه من شما را به لینک وبلاگ خودم اضافه نمودم از شما و دوستانی که این کامنتها را می خونن میخام اگر قابل بدونید یه سری به وبلاگ در حال طراحی من بزنید و مرا از راهنمایی های خودتون دریغ نکنید و آدرس مرا به لینک های خدتون درصورت تمایل اضافه کنید با تشکر

شايسته

[سبز]

بشکن این سکوت سنگین را که اینروزها را از فردا میترساند.

م.....

سلام میتونم با گروهتون آشنا شم و با شما کار کنم.

م.....

من بروجردیم و با گروه بروجرد کار میکنم ولی الان اهواز دانشجو هستم.

تازه کار

سلام. اونشب کجا غیبت زد یهو؟ بعد آنا بهم گفت مهمونش بودی ... راستش اونشب وقتی همو بغل کردیم ... یاد صعود قلم افتادم و بعدش ناخودآگاه چهره ساجده و پری و حامد حصاری وقتی توی چادر نشسته بودیم و قوری قراضه رو به سقفش آویزون کرده بودیم به ذهنم اومد و ... دوست داشتم یه شب دور هم باشیم که انگار قابل ندونستی ولی ما دوستت داریم

Abolfazl Zamani

سلام گزارش برنامه یخچال یخار دماوند و معرفی کامل منطقه بدرود http://kokochka.persianblog.ir

naser mahmoudi

ba salam be doste gol va ba ahsasam agha hamid to neveshtehat az safare sabalano GENO va SAJEDEH AZIZ GOTEE VA GHARGH DAR KHATERATEMON KARDI BA TASHAKOR[لبخند]

عباس کیانی

"عشق، دوستی، پای فشردن بر باورها و توانایی شنیدن بیتابی های روح آدمی ! " خلوت مشولی و دماوند سرشار از گنج است